ღ♥ღ ساحل آرامش ღ♥ღ

نیست یاری تا بگویم رازخویش  

ناله پنهان کرده ام در ساز خویش

چنگ اندوهم خدا را زخمه ای

زخمه ای تابرکشم آواز خویش

 

برلبانم قفل خاموشی زدم

باکلیدی آشنابازش کنید

کودک دل رنجه ی دست جفاست

با سرانگشت وفا نازش کنید

 

پرکن این پیمانه را ای هم نفس

پرکن این پیمانه را از خون او

مست مستم کن چنان کز شور می

باز گویم قصه افسون او

 

رنگ چشمش را چه می پرسی زمن

رنگ چشمش کی مرا پابند کرد

آتشی کز دیدگانش سر کشید

این دل دیوانه را دربند کرد

 

ازلبانش کی نشان دادم به جان

جز شرار بوسه های دلنشین

برتنم کی مانده است یادگار

جزفشار بازوان آهنین

 

من چه میدانم سر انگشت چه کرد

درمیان خرمن گیسوی من

آنقدردانم که این آشفتگی

زان سبب افتاده اندر موی من

 

آتشی شد بر دل و جانم گرفت

راهزن شد راه ایمانم گرفت

رفته بود از دست من دامان صبر

چون ز پا افتادم آسمانم گرفت

 

گم شدم در پهنه صحرای عشق

در شبی چون چهره بختم  سیاه

ناگهان بی آنکه بتوانم گریخت

بر سرم باریدباران گناه

 

مست بودم ، مست عشق و مست ناز

مردی آمد قلب سنگم را ربود

بس که رنجم داد و لذت دادمش

ترک او کرد چه میدانم که بود

 

مستیم از سرپرید ای هم نفس

باردیگر پر کن این پیمانه را

خون بده خون دل آن خودپسند

تابه پایان آرم این افسانه را

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٢/٢۱ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات ()

 

با تو شعرام همگی رنگ بهاره با تو هیچ چیزی دلم کم نمیاره

 

وقتی نیستی همچیم تیره و تاره کاش ببخشی تو خطاهم رو دوباره

 

ای خدای مهربون دلم گرفته از این ابر نیمه جون دلم گرفته از زمین و آسمون

 دلم گرفته

آخه اشکام رو ببین دلم گرفته تو خطاهام رو نبین دلم گرفته تو ببخش فقط همین

دلم گفته

توی لحظه های من شیرین ترینی واسه عشق و عاشقی تو بهترینی

 

کاش همیشه محرم دل تو باشم تو بزرگی اولین و آخرینی

 

ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته

 

یک سینه غزق مستی دارد هوای باران از این خراب رسوا امشب دلم گرفته

 

امشب خیال دارم تا صبح گریه کنم شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته

 

خون دل شکسته بر دیدگان تشنه باید شود هویدا امشب دلم گرفته

 

ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته

 

گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است فردا به چشم اما امشب دلم گرفته

 

……..

دلم تنگه……..

 


دلم گرفته …………


دلم گریه می خواد ……….

آری دلم گرفته٬ از این روزگاران بی فروغ ! از این تکرارهای ناپایان !

 

دلم گرفته از این همه کینه …. این همه دروغ !

 

از این مردمان نا مهربان و بی وفا دلم گرفته …….

 

دلم برای کوچه پس کوچه های مهربانی ها تنگ است !

 

دلم تنگ است برای کودکی ام که پاورچین پاورچین روی سنگفرش های زندگی

بی دغدغه قدم می زدم !

دلم برای دلتنگی های شیرین و انتظارهای کشنده تنگ است…!

 

نمی دانم کدامین نامهربان ٬ خواب را از دیدگانم دزدید که

 

اینگونه در حسرت و دلتنگ خواب شیرینم سرگردانم ؟!

 

دلم گرفته ! دلم تنگ است ! روزگار چشمانم طوفانی است و در انتظار باران

های سیل آساست…..

آره !

 

این روزا دلم بدجوری گرفته … چشمام منتظر یک بهونه است

که هی بخواد بباره….

 

…………….

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٩ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ توسط شیما نظرات ()

 

نمیدونم چی شد که اینجوری شد؟!!

           نمیدونم چند روزه نیستی پیشم؟!!

اینارو میگم که فقط بدونی...

          دارم یواش یواش دیوونه میشم

دارم یواش یواش دیوونه میشم

تاکی به عشق دیدن دوبارت

         توکوچه ها خسته بشم بمیرم؟!!

تاکی باید دنبال تو بگردم؟!!

         ازکی باید سراغتوبگیرم؟!!

قرارنبود چشمای من خیس بشه...

         قرار نبود هرچی قرار نیس بشه...

قرار نبود دیدنت آرزوم شه...

         قرار نبود که اینجوری تموم شه...

یادت میاد ثانیه های آخر...

         گفتی میرم اما میام به زودی...

چشماموبستم نبینی اشکمو ...

        چشمامو وا کردم و رفته بودی...

چشمامو وا کردم و رفته بودی

قرار نبود منتظرت بمونم ...

        قرار نبود بری و بر نگردی ...

از اولش کنارمن نبودی ...

        آخرشم کار خودت رو کردی...

قرار نبود چشمای من خیس بشه

قرار نبود هرچی قرار نیس بشه

قرار نبود دیدنت آرزوم شه

قرار نبود که اینجوری تموم شه

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٠ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات ()

در کویر خلوت دلم با لبانی تشنه راه دشواری را در پیش گرفتم

 

می دانم که نیاز به جرعه آبی دارم تا خود را با آن سیراب نمایم

 

در قلبم غوغایی است غوغای عشق تو

 

نگاهت برایم همچون رودخانه ایی است که هرگز درآن رکودی نیست

 

می خواهم که مرا به حال خود وا مگذاری و مرا همیشه با خود همراه سازی

 

بگذار تا از احساسات شیرینت لبریز شوم

 

بگذار تا به وسعت قلب پرمهرت دست یابم

 

زلالی عشقت را از من مگیر، انشای چشمت را برایم بخوان

 

 تا با شنیدن آن سرشار از شادی شوم

 

دریچه ی نگاهت را به روی من مبند مگذار تا نگاههای محبت آمیزت انتها یابد

 

بگذار تا با دلی سیر به تماشایت نشینم و از عمق نگاهت سیراب شوم

 

تو در پاسخ به عشقم همیشه سکوت را اختیار کردی

 

 و هرگز به خود اجازه ندادی که از لبانت شکوفه های عشق و محبت بیرون بیاید

 

 و بوی عطر خوش آنان مرا مدهوش کند

 

ای رویای دیرینه ی من بگذار روییدن نرگس را در نگاهت ببینم

 

بگذار باران عشقت بر من ببارد تا من در زیر این باران زیبا خود را سیراب نمایم

 

بگذار تا برگهای خسته ی پاییزان به رقص عاشقی در بیایند

 

 تو را قسم به مقدسات عالم که بگذار کویر دلت به دریا راهی یابد

 

بگذار برایت همچون زلیخای یوسف باشم

 

بگذار تا جاودانگی عشق را در خود ببینم

 

بگذارتا صدف دریای دل من باشی

 

که مروارید درونش برایم درخشش عشق زیبای تو را داشته باشد

 

می خواهم در کنار تو به اوج ابرها برسم

 

 ای ستارگان آسمان همه بدانید و راز مرا همیشه با خود همراه سازید

 

 که من او را چگونه دوست داشتم

 

 ای آفتاب عالم تاب بدان که همچون تو همیشه سوزان و پر نور بودم

 

 اما هیچگاه ابر غرور و تکبر او نگذاشت تا انوار طلایی خود را بر او

بگسترانم 

عشق من در مهتاب آسمان دلت شعله کشید

 

    پس پذیرای آن باش و پرده ی بی مهری را بر روی آن مکش

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/۸/۳٠ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط شیما نظرات ()

 

ای صباخوش خبری کن زمن این نکته بگویش 

     

   که  تمام  تار و  پودم   همگی  فدای   مویش

 

در   تمام   آسمان   ها  در  میان   پریان   ها      

 

   نیست  زیباتر از آن  دل آن  دل فرشته خویش

 

گره در چشم  تو  کرده  نقطه  عشق  نگاهم    

   

  ماتم ازبرق نگاهش آن دوچشم چون سبویش

 

مستم از شمیم پاکش هر شبی که یاد اویم   

 

      تا  سحر خمار  از آن  رخ  آن  رخ  بهانه جویش

 

عاقبت  روم به  جایی که  در  آن  هوا بسوزم     

 

   تا  مگر  خدا  بخواهد  نگران   شوم  به  رویش

 

می روم به ناکجایی  که  در  آن  ببینم  او  را 

      

  ورنه عمری به هوایش  می روم به جستجویش

 

رفتم  و  ندیدم  او  را  وه  بر  این  قصه  تاریک 

    

   پنبه شد هر چه  که  رشتم  مردم  اندر آرزویش 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٧/۳٠ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ توسط شیما نظرات ()

به نام انکه وجودم ز وجودش شده موجود


ای مردم پارچه ی سیاهی را بر روی طابوتم بگذارید تا همه ببینند که

 سیاه بخت مرده ام


ای مردم دستانم را بیرون اورید تا همه ببینند که چیزی با خودم نبرده ام

 



ای مردم سرم را بیرون اورید تا همه ببینند که دست محبت بر سرم کشیده نشده

 



ای مردم تکه یخی را همانند صلیبی بر وی سینه ام بگذارید تا به جای یار

 

وفادارم برایم گریه کند

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/٢۳ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات ()

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.

 

روزی که کمترین سرود

                      بوسه است

 

و هر انسان

 برای هر انسان

برادری ست .

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل افسانه ایست

و قلب

برای زندگی بس است.

 

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی . 

روزی که آهنگ هر حرف ، زندگی ست

 

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم. 

روزی که هر حرف ترانه ایست

تا کمترین سرود بوسه باشد .

 

روزی که تو بیایی ، برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود .

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...

 

و من آنروز را انتظار می کشم

حتی روزی

که دیگر

نباشم .

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٦/٥ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط شیما نظرات ()

 

آتش را روشن کردی ، می بینی که زبانه گرفته است ، اما چرا نزدیک نمی شوی؟

 

شاید می ترسی که بسوزی !

 

چطور زمانی که حرف از سوختن من بود می گفتی حکمت است ،

 

اما اکنون که زمان سوختن توست ، پا پس کشیده ای ،

 

دیدم رسم وفاداری را ،

 

دیدم که به چه راحتی سوختنم را دیدی و دم نزدی ،

 

دیدی که چه زیبا سوختم در آتشی که نه گلستان بود و نه سرد ،

 

 

داغ بود ، داغ داغ داغ

 

هر چند که تو هیچ وقت طعم حرارت را نچشیدی .

...

چه شهامتی به خرج می دهی اکنون

 

اما امروز دیر است برای نزدیک شدن به آتش ،

 

شاید دیروز که سازم را شکستم باید از من دوری می کردی ، اشک هایم را که دیدی ؟

 

باز هم بخند ،

 

دیدی که خنده هایت را بی جواب نگذاشتم ... .

 

شاید این را شهامت ندانی ،

 

اما همین که برای من شجاعت است کافیست .

...

سازم را شکستم ، همان که نیمی از عمرم را در پی آموزشش بودم ، و نیم دیگر را

 در پی نواختنش .

 

نمی توانی بگویی که سازم را ، رفیق سالیانم را دوست نداشتم ،

 

زمانی که سازم را شکستم ، خودم را نیز شکستم ، سازم را دو تکه کردم و خودم

 را هزاران تکه ،

 

حال از من دوری کن تا تو را نیز نشکسته ام ،

 

تمام منی را که من بودم ، تو شکستی ،

 

تو شکستی ، و این را هرگز فراموش نکن .

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٤ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط شیما نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت